فردا ماله توست بی کم وکاست

در شبي كه سايه ام کمی درد می کرد ديگران روياي آشفته ام را به سايه هاي سوراخ سوراخ كوك زدند. بايد شبانه از شب گريخت. شايد در تراوش لحظه ها از كوزه ي زمان با کمی فریب کاری به ماه بشود گفت تو را وعده داديم به مرگي سخت در سرزميني آزاد!
حتی خدا را هم زن آفرید

مگر اين گل هاي خيره مي گذارند!
راستی با کدام حرز بايد جادوي تو را باطل کنم؟
بانوی گلهای آبی ماجرا از اول همين بوده
زخم های دست باغبون تو هم با ما آواز بخون!
زمستونام بهار میشن!